ღ خانـــــوم کوچـــولو ღ

به وبلاگ خانوم کوچولو خوش اومدین.

   

                                                                            

         

  من از نزدیکی دشت محبت Klik hier voor meer gratis plaatjes

 

                    نردبانی کرده ام پیدا

                              

                                         که تا قصر خدا هم پلکان دارد،

   

                                               در انجا دستهایم را به سویش با تمنا باز کردم

                    

                                                           برایت بهترینها را دعا کردم. 

                                                                                                                                         

 

سورپرایز

مثلا سفره نذری خونه یکی از همکارا دعوتم! ... مثلا حسین برای یه جلسه کاری باید بره اداره!... و مثلا برای اینکه خونه تنها نمونی از صبح فرستادیمت خونه پدر جون!! ... با این قول و قرار که عصر موها شونه کرده ، لباس مهمونی پوشیده . ترگل ورگل منتظرمون بمونی تا بیایم دنبالت و بریم جشن عروسی دختر همکار بابا !!!! ...  همه اینا سناریویی بود که از یه ماه قبل شروع شد برای یک تولد سورپرایزی که درخواست کردی ... مسئولیت کیان و رتق و فتق اموراتش سپردم به حسین و خودم با بیتا که برای کمک اومده بود مشغول شدیم. تمیزکاری، تزیینات ، آماده کردن غذا و تنقلات عصرونه کار وقتگیری بود ... تا اینکه عصر حسین اومد دنبالت ... القصه همه مهمونا نشسته بودن که ب...
15 آبان 1397

اجابت

اصلا صورتش یه تیکه ماه بود ... سفید و روشن ... همه خوشحال بودن و میومدن نگاش میکردن ... اونم خوشحال بود و برامون میخندید ... پدر جون و مادرجون با دسته گل و شیرینی تو حیاط بودن و انگار تازه از راه رسیده بودن ... خونه ای که توش بودیم خیلی بزرگ بود حتی بیشتر شبیه به یه ویلای بزرگ بود تا خونه ... پر از پنجره ، رنگی رنگی ، سفید، روشن و پر نور ... همه شاد بودن و میگفتن و میخندیدن ... یادم نمیاد کجا بودی فقط میدونم که منتظر اومدنت بودیم و من ، هم خوشحال بودم و هم نگران ... دل نگران که نکنه شادی و حس رضایت رو در تو نبینم و دیدنش خوشحالت نکنه ... لحظه شماری میکردم زودتر بیای ببینیش ... تا بدونم ...
5 آبان 1397

بوی خوشبختی ...

لباسایی که صبح شسته بودم حالا خشک شده ...  از روی شوفاژ جمع میکنم و میریزم رو تخت تا تا کنم و بزارم تو کشو ...  ساعت یک ظهره ... از صبح دارم خونه زندگیمو جمع و جور میکنم ... خسته میشینم رو لبه تخت ... بوی قرمه سبزی فضای خونه رو پر کرده و دارم به برنج ناهار فکر میکنم که تازه شستمُ گذاشتم  رو سینک ... صدات از راه پله میاد که با حسین رفتی دوچرخه سواری و حالا برگشتین ...  چند دست لباسی رو که دیروز خریدیم هنوز تو نایلون کنار تخته ... اونارو در میارم و یکی یکی سایزاشون ُ برانداز میکنم  و بعد هم دونه دونه تا میکنم و میزارم گوشه تخت تا سر فرصت برن تو کشو ... میای اتاق و لباسا رو میبینی و کلی قربون صدقشون میری ... مام...
19 فروردين 1397

فرشته مهربون ...

  از حدود یه سال قبل منتظر همچین روزی بودم ... برای خودم تصور میکردم وقتی بیفته چه شکلی میشی ... و نمیدونم چرا خیلی زود یاد کارتون بچگیهامون هاکلبرفین می افتادم!!! ... قبلا برات قصه فرشته مهربون و آوردن هدیه رو تعریف کرده بودم تا بشه یه خاطره خوش و هیچوقت نگران افتادنش نباشی ...    یه شب با یه چکاپ کوچولو متوجه یه جوونه کوچولو پشت دندون شیری شدم که عنقریبِ افتادن بود ... دندون دائمیت داشت در میومد بدون افتادن دندون لقه ... اونقد لق بود که مطمئن بودم تا فردا شبم دووم نمیاره ... پس دست به کار شدم و با یک عملیات انتحاری کندمش ... خودتم که با داستان فرشته مهربون خوشحال از این کار ... تو با خوشحالی و هیجانِ جا...
14 بهمن 1396

هدر اختصاصی نی نی وبلاگ

5 تا از بهترین دوستان نی نی وبلاگ من :  فرشته ای به نام آرشیدا  http://babygirlarshida.niniweblog.com  آیدین عشق ما  http://aydinemaman.niniweblog.com   نازنین زهرا زیباترین گل هستی http://9058.niniweblog.com اهورا و آریا نفسهای مامان http://ahoora_rasad.niniweblog.com معجزه های مامان و بابا http://asal90.niniweblog.com
10 بهمن 1396

خدا را برایت آرزو دارم ...

خسته ام و بیحال ... انگار دارم بالا میارم ... حس هیچ کاری نیست ... از اداره که برگشتم یه سره روتختم ... یسنا تو هال جلوی تلویزیون مشقاشُ مینویسه ... هر دو حرفی که مینویسه میاد و میگه مامان ببین خوب نوشتم؟ ... آره مامان خیلی خوبه ... و باز لحظه ای بعد: مامان ببیـــن ... ندیده میگم عالیه ... و باز لحظه ای بعد صدای پاشُ میشنوم که داره میدوئه به سمتم ... نای حرف زدن نیست ... عصبی میشم ...  از راه دور: میخوام بخوابم یسنااا ... جلوتر نمیاد و برمیگرده ... خستم ... انگار دارم بالا میارم ... صداشون از تو هال میاد ... و هم صدای تلویزیون که از بعد از ظهر حتی تو خواب هم رو اعصاب بود ... نمیدونم چقد خوابیدم ولی از صدای اذان مسجد معلو...
29 آبان 1396

مهرِ خدا را شکر ...

کارتون باخانمان یا پرین داستان دختریه که با مادرش و یه سگ به اسم بارون و الاغشون پاریکال با کالسکه برای پیدا کردن پدربزرگش آقای ویلفران سفر دورو درازی رو شروع میکنن و در بین راه با عکاسی خرج سفرشون در میارن ... این کارتون چند سال پیش پخش میشد و من عاشقش بودم ... و این روزا تکرار اون از شبکه پویا ...      مــــــامـــــــان!!  ... چرا میگن باخانمــــــان؟!! ... یعنی ما الان خونه داریم باخانمانیم؟؟! ... مگه بعضیا خونه ندارن؟؟!! ... کیا مثلا؟ اونایی که فقیرن؟؟!! ... خب میتونن برن مشهد اونجا زندگی کنــــــــــــن ... خونه های اونجا مال هیچکس نیــســــــــت ... و در جواب من که تا پول نداشته باشن اون خون...
7 مرداد 1396

حال خوب ...

_ مامان یه برادر بیار که وقتی من بزرگ شدم و بچه به دنیا آوردم بشه پدر!!!!! _ مامان !! تو و بابا وقتی کوچولو بودین برادر خواهر بودین؟؟!!!!!! _ اگه یه خواهر به دنیا بیاری ما باهم دوقلو میشیم؟؟!!!!! _ اگه تو بمیری من تنها میشم اونوقت کی برام غذا درست کنه؟! _ مامان من دلم میخواد یه خواهر داشته باشم ...                                                  &nb...
19 ارديبهشت 1396

رنگی رنگی ...

چرا ما نمیتونیم خدا رو ببینیم؟!! خدا نوووره؟؟ خدا چقد بزرگه؟؟!! خدا وقتی دستشویی هستیم مارو میبینه؟؟!!  خدا چرا آدمای بــــد ُ آفرید؟!! خدا چرا قارچ سمی ُ آفرید؟!!!  خدا چرا موش کور ُ آفرید؟!! خدا چرا ابرو رو آفریــــــــــد؟؟! خدا چرا سنگ ُ آفرید؟!! خدا چرا شهاب سنگ ُ آفرید؟؟!! ... اون که خطر دارهههه ... ممکنه بخوره به ماااا ... خونه هارو خدا آفریــد؟؟ اون قدیم قدیمــــــاااا آدما کجا زندگی میکردن؟؟!! ...  خفپـــــاش و گولیرم خدا آفریــــــــــــــــــد؟!! ... اونا تو جنگل زندگی میکنن؟ ... اونجاهایی که جاده ندا...
13 بهمن 1395

بوی ماه پیش دبستانی !!

چقد دلتنگم برای همه اون روزا ... برای تک تک ثانیه های رفته ... برای لحظه لحظه های شیرین و گاهی تلخش ... برای تمام اولینهایی که داشتیم ... وای که دلم ضعف میره برای اولین ماما گفتنت ... برای همه ذوقیدنامون با دیدن اولین مروارید ... برای همه تلاشهامون واسه برداشتن اولین گام ، بی کمک ... و برای همه دویدنها به دنبال اون پاهای کوچیک و لرزون ... دلم تنگه برای اون پوشک پنهون شده زیر لباست ... برای بسته بسته مولفیکسی که همه جای خونه خودنمایی میکرد ... چقد نگران بودیم اون روزا ... اصلا نگران همه چی بودیم ... هم نگران از پوشک گرفتنت بودیم و تشویقها برای دوستی با لگن ... و هم نگرانی و رشوه های استیکری برای ترک از لگن ... یادش بخیر روزای لگنی!! ...
30 مهر 1395