یسنایسنا، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

ღ خانـــــوم کوچـــولو ღ

نوشته های امروز من ... يادگاري براي فرداي تو ... به امید روزای خوب و آرومღღღ

تضمین شادی ...❤️

_ مامان ! ... آخر دنیا کجاس؟ _ ( من 🤔🤔 ) نمیدونــــــــــــــم _ ولی من میدونم ... آخر دنیا ورودی اون دنیاس ... واقعا نمیدونستــــــــی؟!! . . _ مامان تو باید ازم تشکر کنی ... _ بابت چی؟!!! _ من دعا کردم که کیان به دنیا اومد ... اگه دعا نمیکردم الان کیان نداشتیم 💟 . . تو جشن تکلیف یه کتابچه دادن در مورد دین و احکام دین که بخونین و تو مسابقه کتابخوانی شرکت کنین... _ مامان! تو رُفـــــــوعِ دین بعد از حج چی میشه؟ _ چی؟😊 _ تو رفـــوع دین ... _  چــــی؟😍 😍 😍 . . تو ماشینیم ... _ بابااا... غذای تعاونی یعنی چی؟! _ مممم .. یعنی غذای ارزون ... _ پس اداره ک...
21 بهمن 1398

تابستونت مبارک ... ❤️

چون با عمه زهرا راحت بودم هماهنگ کردم که اون بیاد با ما و صبح زود رفتیم دنبالش ... اولین بار که پام به بیمارستان باز شد یازده سالم بود که مشکوک به آپاندیس شده بودم و بعد از اون گذرم به بیمارستان نیفتاد ... هم استرس شدید داشتم هم هیجانی وصف ناپذیر ... باورم نمیشد که دیگه انتظار و همه اون سوالا که سالمه؟ صورتش چه شکلیه؟ و شبیه کیه تموم شد ...  با هماهنگی دکترم بیهوشی رو انتخاب کردم و تا اون روز بیهوشی رو تجربه نکرده بودم ... برای پذیرش و تشکیل پرونده و مراحل معاینه و آماده شدن از این طبقه به اون طبقه و از این اتاق به اون اتاق میرفتیم ... خلاصه مرحله به مرحله جلو رفتیم تا رسیدیم به اتاق عمل که بای...
2 تير 1398